Chapter 1 ★First day
اولین روز مدرسه درسته که هیجان انگیز ترین روز آدماست چه از نوع خوب چه بدش ولی روز اول دانشگاهم فرق آنچنانی برای سوبین نداشت .سوبین عاشق رشتش بود و میتونست قسم بخوره هیچ استاد سرسختی یا هیچ چیز دیگه حتی خانوادش نمیتونن اون رو از تصمیمش پشیمون بکنن .شب رو از هیجان و خوشحالی نتونسته بود درست حسابی بخوابه ولی خوابش هم نمیومد برای همین همون لحظه که آلارمش خورد بیدار شد. عینکش رو برداشت و رفت دست و صورتش رو بشوره و دوش بگیره .دستاش رو با آب سرد پر کرد و صورتش رو شست ، سرش رو بالا آورد تا به خودش تو آینه نگاه کنه .حتی خودش هم متوجه برق تو چشماش شده بود پس لبخندی زد و بعد از دوش گرفتن خواسته که از حموم بیرون بره یهو در باز شد و با بردار کوچیکترش هونینگ کای مواجه شد . کای ۱۶ سالش بود. اون نوجوون باهوش ولی بی حوصله بود البته بی حوصله بودنش شاید بخاطر زیادی باهوش بودنش بود آخه همیشه درسای کلاس هاش براش اسون و بی هیجان بودن و از قبل همشون رو میدونست و همیشه دنبال چیزای جدید و سخت تر میگشت. به هر حال اون هرطور که بود سوبین با وجود دعواهای زیادشون خیلی دوسش داشت و کای هم همینطور. لپ برادر کوچیکترش رو کشید و صبح بخیر پر نشاطی بهش گفت .کای هم لبخندی زد و برادرش رو که در حال خشک کردن موهاش با حوله بود محکم بغل کرد در هر صورت تابستون تموم شده بود و چون کای هم میخواست ازون روز بره مدرسه کمتر قرار بود همدیگرو ببینن .
سوبین:برو دستو صورتت رو بشور و دوش بگیر زود بیا پایین صبحونتو بخور قراره باهم بریم از خونه بیرون .
کای:باشه ، راستی مامان و بابا گفتن که میخوان با هردومون بخاطر روز اول دانشگاهت عکس خانوادگی بگیریم پس قشنگ به خودت برس وگرنه مامان قراره خودش زیاده روی بکنه
سوبین خندید و موهای برادرش رو که بهم ریخته بود بدترش کرد و با باشه ای رفت اتاقش لباساش رو عوضش کنه . هرچی که بود نمیتونست روز اول دانشگاهش با یه تیشرت ساده سفید بره و باید یکم زیاده روی میکرد. هوای سئول هم آنچنان تعریفی نداشت چون یک ماه گذشته به طرز عجیبی میتونست بارونی و سرد بشه .پس پسر به این نتیجه رسید که هوا اصلا هوای تیشرت و پیرهن نبود پس یه لباس یقه اسکی خاکستری نسبتا نازکی رو که خیلی دوست داشت با شلوار جین بگی که تازه خریده بودو با لباسش ست خوبی میشد رو پوشید . همونطور که میخواست یکم تو مرتب کردن موهاش زیاده روی کرد . کمی از چتری هاش رو به جلو و کمی رو به کنار حالت داد ،این مدل مو برای موهای سیاهش زیادی جذاب بودن .کت بلند سیاهش رو که تا زانوهاش بود رو برداشت تا از اتاقش بره بیرون ولی قبلش باید وسیله شانسش یعنی گوشواره نقره ایش رو که به شکل ستاره چهار گوش بود و و یه زنجیره با ستاره پنج گوش ازش آویزون بود رو مینداخت وجود اون بود که بهش آرامش میداد . قبل از بیرون اومدن برای آخرین بار به اتاقش که پر از عکس، نقاشی و گوی پر از ستاره بود انداخت و بار دیگه ای از تصمیمش بخاطر رشتش لبخند رضایت بخشی زد و به پایین رفت .
~بقیش پست بعدیه
سوبین:برو دستو صورتت رو بشور و دوش بگیر زود بیا پایین صبحونتو بخور قراره باهم بریم از خونه بیرون .
کای:باشه ، راستی مامان و بابا گفتن که میخوان با هردومون بخاطر روز اول دانشگاهت عکس خانوادگی بگیریم پس قشنگ به خودت برس وگرنه مامان قراره خودش زیاده روی بکنه
سوبین خندید و موهای برادرش رو که بهم ریخته بود بدترش کرد و با باشه ای رفت اتاقش لباساش رو عوضش کنه . هرچی که بود نمیتونست روز اول دانشگاهش با یه تیشرت ساده سفید بره و باید یکم زیاده روی میکرد. هوای سئول هم آنچنان تعریفی نداشت چون یک ماه گذشته به طرز عجیبی میتونست بارونی و سرد بشه .پس پسر به این نتیجه رسید که هوا اصلا هوای تیشرت و پیرهن نبود پس یه لباس یقه اسکی خاکستری نسبتا نازکی رو که خیلی دوست داشت با شلوار جین بگی که تازه خریده بودو با لباسش ست خوبی میشد رو پوشید . همونطور که میخواست یکم تو مرتب کردن موهاش زیاده روی کرد . کمی از چتری هاش رو به جلو و کمی رو به کنار حالت داد ،این مدل مو برای موهای سیاهش زیادی جذاب بودن .کت بلند سیاهش رو که تا زانوهاش بود رو برداشت تا از اتاقش بره بیرون ولی قبلش باید وسیله شانسش یعنی گوشواره نقره ایش رو که به شکل ستاره چهار گوش بود و و یه زنجیره با ستاره پنج گوش ازش آویزون بود رو مینداخت وجود اون بود که بهش آرامش میداد . قبل از بیرون اومدن برای آخرین بار به اتاقش که پر از عکس، نقاشی و گوی پر از ستاره بود انداخت و بار دیگه ای از تصمیمش بخاطر رشتش لبخند رضایت بخشی زد و به پایین رفت .
~بقیش پست بعدیه
- ۶۰
- ۱۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط